امروز ۱۶/۱۰/۱۳۸۶ صبح ساعت ۰۰/۷ بامداد روز یکشنبه ساعت زنگ خورد بیدار شو وقت آماده شدنه تا اومدم بیدار شم اووووووووووووووووووووووووووو برف برف برف هیجان زده شدم اصولا تو فصل زمستان و با اومدن برف حال و هوای خوبی دارم. به قدری که از تابستان بدم میاد به همون قدر هم از زمستون و برفش لذت میبرم اما متاسفانه برف امروز با من یکی سر ناسازگاری داشت ساعت ۰۰/۱۰ با مدیر عامل شرکتی جلسه داشتم در مورد گرفتن چکهایی که باید خیلی وقت پیش پرداخت میکرد ولی بنا به بهانه جویی های فراوان همش امروز فردا میکرد که نهایتا روز خجسته دریافت مطالبات از را رسیده بود یعنی امروز. قبل از اینکه دوش بگیرم و آماده بشم با توجه به برفی که اومده بود زنگ زدم به راننده ولی از شانس بسیار زیبایی که دارم ایشون تو برف گیر کرده بودند و نمیتونستند برسند بلافاصله بدون فوت وقت زنگ زدم به خود آژانس که با تمام خوش قلبی که داشتند اعلام کردند که ماشین داریم ولی هیچکدوم حاضر نیستند یه خورده از اون همه انصاف و انساندوستی که در قلبشون ذخیره شده استفاده کنند و من بدبخت رو تا ملاصدرا ببرند. ولی باز هم ناامید نشدم شماره یکی از راننده هارو از راننده قبلی گرفتم و زنگ زدم جواب که داد خوشحال شدم گفتند تو میدون راهآهن هستند ولی بر میگردند و منو تا ملاصدرا میبرند انگار دنیا رو بهم دادند سریع دوش گرفتم و آماده شدم.ساعت ۳۰/۹ هنوز از آقای راننده خبری نیست با شرکت مدکور هماهنگی کردم و و ضعیتم رو توضیح دادم قرار رو انداختم برا ساعت ۰۰/۱۱ قبول کردند .
ساعت ۴۰/۱۰ هنوز خبری نبود نرسیده بود
ساعت ۴۰/۱۱ داشتم از عصبانیت میمردم.
قرار جلسه افتاد به ساعت ۰۰/۱۴ خوشحالی .................................................
خلاصه ساعت ۰۰/۱۲ راه افتادیم کلی معطل شدیم تا زنجیر چرخ ببنده
بالاخره راه افتادیم ولی چه راه افتادنی چه رفتنی .................................
به جلسه که نرسیدم چکها هم از دست رفت. بعد از ظهر هم با بچه های شرکت رفتیم جلو پاساژ برف بازی که انگشتر لیلا با گلوله برفی که میخواست منو هدف بگیره از انگشتش در رفت و گم شد حالا همهی شرکت بسیج شدیم جردن رو گذاشتیم رو سرمون تا انگشتر پیدا بشه مگه میشه نشد که نشد. ولی خداییش خیلی خوش گذشت.
خیلی وقت بود عقده یه برف بازی مونده بود وسط گلوم.
شرکت دومی هم که بعد از ظهرا به حساب کتابش می رسم زنگ زدم و از مدیر عامل گلش ( بهراد عزیز) عذر خواهی کردم و نرفتم . تقریبا ساعت ۰۰/۱۸ راه افتادم بیام خونه شکر زودتر از اونا که فکرشو میکردم رسیدم .
حالا یه تیکه کیک با چای دارچینی کنار پنجره و منظره بیرون و شعرای حکیم عمر خیام ..............
من رفتم تا حال کنم فعلا خداحافظ
امیدوارم فردا روز خوبی باشه هم من بتونم به جلسه کنسل شدم برسم و بتونم مطالبه چندین ماهه را بگیرم هم لیلا انگشترش رو پیدا کنه .....................................................................
اینم عکسهای روز برفی من و راننده زحمتکش




